أقا اجازه! خستـه ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب
آقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند
دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب
آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه می زنند
عاشق ندیده های پـر از نفـرت رقیب
شیــرینـی وجـود مـرا تلـخ می کـنند
فـرهادهای کـینه پرست پر از فریب
آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،
آدم نمی شویم! بیـا: ماجرای سیب
آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ می شـود
آقا اجازه! یاد شمـا کـرده ام عجیب
باشد، سکوت میکنم اما خودت ببین
آقا اجازه! منتظرند این همـه غریب…
پ ن : بعد مدت ها درباره فناوری نوشتن این پست عمومی و دلنوشته خیلی حال داد
۲۹م ,فروردین, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ق.ظ
سلام دوست عزیز زیبا بود
آقا اجازه آدم و حوا بهانه بود // آدم نمشویم بیا ماجرای سیب
باشد سکوت میکنم اما خودت ببین/// آقا اجازا یاد شما کرده ام عجیب



فروردین ۲۹م, ۱۳۸۸ at ۱۲:۲۸ ق.ظ
سلام دوست عزیز
خیلی خوش اومدی
بله ، شعر زیبایی بود و دلم نیومد رو وبلاگم نذارمش
موفق باشی
پاسخ