دستنوشته های پراکنده یک برنامه نویس » » باز هم جمعه !


۲۷,فروردین

أقا اجازه! خستـه ام از این همه فریب
از های و هوی مردم این شهر نانجیب

آقا اجازه! پنجـره ها سنگ گشته اند
دیوارهای خسته از کوچه بی نصیب

آقا اجازه! بـاز بـه من طعـنه می زنند
عاشق ندیده های پـر از نفـرت رقیب

شیــرینـی وجـود مـرا تلـخ می کـنند
فـرهادهای کـینه پرست پر از فریب

آقا اجازه! گـنـدم و حـوا بـهــانـه بـود،
آدم نمی شویم! بیـا: ماجرای سیب

آقا اجازه! مـا دلمـان تنـگ می شـود
آقا اجازه! یاد شمـا کـرده ام عجیب

باشد، سکوت میکنم اما خودت ببین
آقا اجازه! منتظرند این همـه غریب…

پ ن : بعد مدت ها درباره فناوری نوشتن این پست عمومی و دلنوشته خیلی حال داد

نوشته شده توسط مرتضی | در ۲۷م ,فروردین, ۱۳۸۸ | ۴ دیدگاه
طبقه بندی: حرف های دوستانه, درد دل, دلنوشته, روزنوشت, مناسبت ها
برچسب ها: , , , ,

تا حالا ۴ نفر نظر دادند ، نظر شما چیه ؟
دل دیونه

۲۹م ,فروردین, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ق.ظ

سلام دوست عزیز زیبا بود

آقا اجازه آدم و حوا بهانه بود // آدم نمشویم بیا ماجرای سیب

باشد سکوت میکنم اما خودت ببین/// آقا اجازا یاد شما کرده ام عجیب

http://www.ashkoghalam.blogfa.com

پاسخ

مرتضی Reply:

سلام دوست عزیز
خیلی خوش اومدی
بله ، شعر زیبایی بود و دلم نیومد رو وبلاگم نذارمش
موفق باشی

پاسخ

محمد جواد عبدی

۳۱م ,فروردین, ۱۳۸۸ در ۴:۱۴ ب.ظ

آقا با اجازه قشنگ بود

پاسخ

مرتضی Reply:

لطف کردید تشریف آوردید

پاسخ