دستنوشته های پراکنده یک برنامه نویس » انتظار


بنويس ، بابا مثل هر شب نان ندارد سارا به سين سفره مان ايمان ندارد بعد از همان تصميم کبري ابرها هم يا سيل مي بارد و يا باران ندارد بابا انارو سيب و نان را مي نويسد حتي براي خواندنش دندان ندارد انگار بابا همکلاس اولي هاست هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد بنويس کي آن مرد در باران ميايد اين انتظار خيسمان پايان ندارد او می آید ... .

نوشته شده توسط مرتضی | در ۲۷م ,آذر, ۱۳۸۷ | ۵ دیدگاه
طبقه بندی: درد دل, دلنوشته, روزنوشت
برچسب ها: , ,
تهیه و تنظیم: مرتضی حسینی
با تشکر از سایت 4دیواری