دستنوشته های پراکنده یک برنامه نویس » دلتنگی


می بينم صورتمو تو آينه با لبی خسته می پرسم از خودم این غریبه کیه از من چی می خواد ؟ اون به من یا من به اون خیره شدم باورم نمیشه هر چی می بینم چشامو یه لحظه رو هم می ذارم به خودم میگم که این صورتکه می تونم از صورتم ورش دارم می کشم دستمو روی صورتم هر چی باید بدونم دستم می گه منو توی آینه نشون میده میگه این تویی نه هیچکس دیگه جای پاهای تموم قصه هام رنگ غربت تو تموم لحظه هام مونده روی صورتت تا بدونی حالا امروز چی ازت مونده به جا آینه می گه تو همونی که یه روز می خواستی خورشیدو با دست بگیری ولی امروز شهر ...

نوشته شده توسط مرتضی | در ۲۶م ,آبان, ۱۳۸۷ | ۱ دیدگاه
طبقه بندی: درد دل, دلنوشته, روزنوشت
برچسب ها: , , , , , ,
تهیه و تنظیم: مرتضی حسینی
با تشکر از سایت 4دیواری